سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
نقطه چین،من،او...



نقطه چین،من،او...






درباره نویسنده
نقطه چین،من،او...
محدثه خداخواه[50]
تاروبود هستی ام بر باد رفت اما نرفت عاشقی ها از دلم ،دیوانگی ها از سرم....
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
نجمه زارع [8]
فاضل نظری [8]
قیصر امین بور [5]
گوناگون [8]
فروغ فرخزاد
فریدون مشیری [2]
محمد عی بهمنی [2]


لینکهای روزانه
نقطه چین ،من ، او...
[آرشیو(1)]


لینک دوستان
دکتر علی حاجی ستوده
چم مهر
دهاتی
متالورژی_دانلودکده ی مهندسی متالورژی Rikhtegari.ir
شخصی
مهاجر
صدفم چشم به راهتم برگرد
صل الله علی الباکین علی الحسین
تنها
طاقانک
چـــــاوش ( چه خبر از دنیا ؟؟؟؟)
آریایی
آوای قلبها...
قرآن و اهل بیت(ع)تنها راه نجات
جیگر نامه
عشق بی انتها
سورنا
حمایل
بهترین شعرهایی که خوندم(م.محمدی مهر)
ساقی
آیات غمزه
به عشق ارباب
من هیچم
شعر نو(امیر عسگری)
وبلاگ فارسی
لیست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ایران
اخبار فاوا
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
نقطه چین،من،او...


لوگوی دوستان











وبلاگ فارسی

آمار بازدید
بازدید کل :5269
بازدید امروز : 4
 RSS 
   1   2      >

چی‌ بخونم‌ وقتی‌ چشمام‌ از حضورِ گریه‌ خیسه‌ ؟
 
وقتی‌ هیچکس‌ نمی‌تونه‌ غصه‌هام‌ُ بنویسه‌
!
 
چی‌ بخونم‌ وقتی‌ قلبت‌ من‌ُ از تو قصه‌ رونده‌ ؟

 
وقتی‌ که‌ به‌ جز یه‌ سایه‌ کسی‌ پیش‌ِ من‌ نمونده‌
!
 
چی‌ بخونم‌ وقتی‌ فریاد با سکوت‌ فرقی‌ نداره‌ ؟

 
وقتی‌ هیچکس‌ نمی‌تونه‌ تو رُ پیش‌ِ من‌ بیاره‌
!
 
 
شب‌ِ بی‌ نفسی‌ ، شب‌ِ بلندِ تنهایی‌
!
 
تو که‌ همنفسی‌ ، بگو کجای‌ دنیایی‌ ؟

 
شب‌ِ گریه‌ی‌ من‌ ، شب‌ِ سیاه‌ِ بیداری‌
!
 
غم‌ِ رفتن‌ِ تو ، شده‌ یه‌ دشنه‌ی‌ کاری‌
!
 
 
چی‌ بگم‌ وقتی‌ ترانه‌ بی‌تو جلوه‌یی‌ نداره‌ ؟

 
وقتی‌ آواز من‌ُ تنها توی‌ کوچه‌ جا میذاره‌
!
 
وقتی‌ توی‌ آسمونم‌ چشمک‌ِ ستاره‌ای‌ نیست‌
!
 
وقتی‌ که‌ برای‌ بغضم‌ جُز شکستن‌ چاره‌ای‌ نیست‌
!
 
چی‌ بخونم‌ وقتی‌ هیچکس‌ من‌ُ از خودم‌ ندزدید
!
 
وقتی‌ غربت‌ِ صدام‌ُ کسی‌ غیرِ تو نفهمید
!
 
 
شب‌ِ بی‌ نفسی‌ ، شب‌ِ بلندِ تنهایی‌
!
 
تو که‌ همنفسی‌ ، بگو کجای‌ دنیایی‌ ؟

 
شب‌ِ گریه‌ی‌ من‌ ، شب‌ِ سیاه‌ِ بیداری‌
!
 
غم‌ِ رفتن‌ِ تو ، شده‌ یه‌ دشنه‌ی‌ کاری‌ ! 


 


از : یغما گلرویی



نویسنده » محدثه خداخواه . ساعت 9:4 صبح روز سه شنبه 10 آبان 90


سنگ صبور من شده سنگ سبوی مــــــــــــن


حالا چگونه جمع شود آبـــــــــروی مـــــــــــن


حالا که شهر پر شده از هــــای و هـــــــوی او


حالا که منتشر شـــــده راز مـــــگوی مــــــــن


ای کاش اعتماد به این ریسمــــــــــان نداشـت


وقتی به چــــاه رفت دل چاره جوی مــــــــــــن


من هرچه زخم خورده ام از خویش خورده ام


جز من نریخت زهر کسی در گلوی مـــــــــــن


من بت پرســــــــــــت بودم و سنگ صبور را


پنداشتم نشســـــــــته خدا روبــــــروی مـــــن


خود کـــــــــرده ام که لعنت بسیار بر خـــودم


دیگر نیاورید خــــــودم را به روی مـــــن!!!



نویسنده » محدثه خداخواه . ساعت 11:19 صبح روز سه شنبه 25 مرداد 90


شاعر که شدم


نردبانی بلند برمی دارم


پای پنجره ی پرسه های پسین پروانه می گذارم


و به سکوت سلام آن روزها سرک می کشم


شاعر که شدم


می آیم کنار کوچه ی کبوترها


تاریخ یادگاری دیوار را پر رنگ می کنم


و می روم !


شاعر که شدم


مشق شبانه ی تمام کودکان جهان را می نویسم


دیگر چه فرق می کند


که معلمان چوب به دست


به یکنواختی خطوط مشق های شبانه


شک ببرند یا نبرند


شاعر که شدم


سیم های سه تارم را


به سبزه های سبز سبزده گره می زنم


و آرزو می کنم


آهنگ پاک صدای تو را بشنوم


شاید که شاعری


تنها راه رسیدن به دیار رویا


و کوچه های خیس کودکی باشد


 


یغما گلرویی- از کتاب گفتم بماند نماند



نویسنده » محدثه خداخواه . ساعت 10:44 صبح روز دوشنبه 24 مرداد 90


سلام دوستان


هیچ وقت هیچ وقت ،خصوصا اون روزی که با دنیایی شور و احساس نوشتن این وبلاگ رو شروع کردم فکر نمی کردم روزی اینقدر از دنیای احساس و عشق نا امید باشم که بخوام وبلاگم رو با تمام خاطراتش رها کنم....


در این مدت با دوستان خوبی آشنا شدم که توی روزهای تلخ و شیرین تنهام نذاشتن و با کامنت هاشون که رنگ و بوی امید و توکل داشت یاری ام کردند اما حالا داغون تر از اینم که بخوام باز هم شعر ی بخونم ،شعری بنویسم و احساسی به خرج بدم...


امیدرارم هیچ کدوم از شما دوستان خوبم روزی به این بن بست نخورین ...روزی که فکرهای مالیخولیایی دیگه اجازه نده قدمی توی دنیای شعر و ادبیات بذارین...


اصلا وجود شعر چه فایده ای داره وقتی داغ دلی رو تازه می کنه...وقتی که حتی خود شاعر رو هم مرهم نیست...چه فایده ای داره وقتی ...


بی خیال...ما که رفتیم ولی باز هم می گم امیدراوم هیچ کس رنج این روزهای ما رو تحمل نکنه...


دوستتون دارم...


الهه



نویسنده » محدثه خداخواه . ساعت 2:50 عصر روز شنبه 24 اردیبهشت 90


پنجره ای رو به تو


خواهم گشود


رو به چشمان روشنت،


در طلوع چشمان تو


تولدی دوباره، آغاز خواهم کرد


و بشکرانه ی حضور تو


زندگی را زندگی خواهم کرد...


 



نویسنده » محدثه خداخواه . ساعت 2:15 عصر روز دوشنبه 19 اردیبهشت 90


شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی


آوای تو می خواندم از لایتناهی


اوای تو می آردم از شوق به پرواز


شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی


امواج نوای تو به من می رسد از دور


دریایی و من تشنه ی مهر تو چو ماهی


وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان


خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی


دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست


من سرخوشم از لذت این چشم به راهی


ای عشق تو را دارم و دارای جهانم


همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی...


از :فریدون مشیری



نویسنده » محدثه خداخواه . ساعت 2:9 عصر روز دوشنبه 19 اردیبهشت 90


پایان،گره،همیشه گره،ابتدا گره،


مفعول فاعلات مفاعیل فا ...گره


من بودم و خیال دل انگیز او شدن


او بود و فکر پرزدن و سالها گره


مانند زندگی که فقط یک بهانه بود


یا نقطه ی تلاقی دلهای ما...گره


پیوند ساده ی من و او هم بهانه بود


یک ریسمان سست و...تا انتها گره


این رسم زندگی ست و باید عبور کرد


تا لحظه ای که خورد به یک آشنا گره


فال مرا بگیر ،عجوز جهنمی ...


مرگشت؟زندگیست؟جداییست؟یا گره؟


دیگر نمی کشید ولی حیف !پاره شد


دنیای ما که بود به هم وصل با گره


آزاد شد از ان قفس و روز او هنوز


هر لحظه می زند به شب خود مرا گره


در لابلای تلخی خود طعم شهد داشت


تقدیر من که خورد به شعر خدا گره


معشوق زنده ماند و عاشق تمام شد


هردفعه با جدایی و این بار با گره...


از :بی بی سمانه رضایی


برای او که در زندگی ام جان گرفت،مرا به اتش کشاند و در دنیایی از ناباوری نقاب از صورت برداشت...و ...خاکسترم کرد...برای او که دیگر در خاطراتم جایی ندارد...


 



نویسنده » محدثه خداخواه . ساعت 1:47 عصر روز سه شنبه 13 اردیبهشت 90


یاداشت یک :


 رسم زندگی این است


یک روز کسی را دوست می داری و روز بعد تنهایی


به همین سادگی او رفته است


و همه چیز تمام شده است...


مثل یک میهمانی که به اخر می رسد


و تو به حال خود رها می شوی


-رها-


چرا غمگینی ؟


این رسم زندگی است


تو نمی توانی ان را تغییر دهی ...


یاداشت دو :


غریب است دوست داشتن و عجیب تر از آن دوست داشته شدن...


وقتی می دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...


و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده است ؛ به بازیش می گیریم


هرچه او عاشق تر،ما سرخوش تر ،هرچه او دل نازکتر ،ما بی رحم تر ...


تقصیر از ما نیست ؛تمامی قصه های عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده اند...


-دکتر علی شریعتی -



نویسنده » محدثه خداخواه . ساعت 11:58 صبح روز شنبه 10 اردیبهشت 90


برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست


گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست


 آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک


جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست


 این قافله از قافله سالار خراب است


اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست


 تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش


دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست


 من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما


آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست


 آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است


حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست


 امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست


فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست


 در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است


وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست


ه.ا.سایه



نویسنده » محدثه خداخواه . ساعت 8:38 صبح روز سه شنبه 30 فروردین 90


باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…



جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…



وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت



تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…



روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای



سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا



افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت



فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا



کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان



در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…



تا آفتاب زد همه جا تار شد برام



دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،



از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط



یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…


 


 


از : نجمه زارع



نویسنده » محدثه خداخواه . ساعت 11:25 صبح روز شنبه 27 فروردین 90


   1   2      >